منوی اصلی
مطالب پیشین
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
هدیه برای سلامتی و فرج امام زمان(عج)







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان : [عبدالحسین میهن پرست]
  • تعداد کل مطالب :
  • .

    روزشمار محرم عاشورا
    مراجع تقلید

     آیت الله سید علی خامنه ای (مد ظله العالی)
    خامنه ای
     آیت الله جواد تبریزی (رحمة الله علیه)
    تبریزی
     آیت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
    بهجت
     آیت الله نوری همدانی (مد ظله العالی‌)
    همدانی

    صافی
     آیت الله ناصر مکارم شیرازی (مد ظله العالی‌)
    مکارم شیرازی
     آیت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
    لنکرانی
     آیت الله سید علی سیستانی (مد ظله العالی)
    سیستانی
     آیت الله وحید خراسانی (مد ظله العالی )
    خراسانی
     آیت الله جوادی آملی (مد ظله العالی )
    آملی
     آیت الله جعفر سبحانی (مد ظله العالی)

    جهت دریافت كد لوگوی مراجع كلیك كنید
    رب الکریم
    روزشمار فاطمیه روزشمار فاطمیه

    دعای فرج
    دعای عظم البلا ساعت فلش مذهبی ذکر روزهای هفته
درباره

جستجو
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی
دعای عظم البلا

ابر برچسب ها


دلسوزى شیر براى زایمان همسر

علىّ بن ابوحمزه بطائنى حكایت كند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از شهر مدینه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى كردم .
مقدارى از شهر كه دور شدیم ، ناگهان نرّه شیرى سر راه ما را گرفت ، من بسیار ترسیدم ، ولیكن شیر به سوى حضرت نزدیك آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.
امام موسى كاظم علیه السلام ایستاد و شیر دست هاى خود را بلند كرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.
من به گمان این كه شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت كردم ؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى ، شیر دست هاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارك خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، ولیكن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن ، شیر همهمه اى كرد؛ و حضرت آمین فرمود.
و سپس امام علیه السلام به شیر اشاره نمود: برو.
همین كه شیر رفت ، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم ، به حضرت عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، شیر چه كارى داشت ؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم ؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام علیه السلام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت كه هنگام زایمانش ‍ فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود كه برایش دعا كنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا كردم .
و بعد از آن كه دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم : برو، اظهار داشت : خداوند هیچ درّنده اى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم : آمین .

ارزش كار و كشاورزى:

یكى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حكایت كند:
روزى از روزها جهت دیدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم علیه السلام حركت كردم ، حضرت را در زمین كشاورزى ، در حالتى یافتم كه مشغول كار و تلاش بود و عرق از بدن مباركش سرازیر گشته بود.
بسیار تعجّب كردم و اظهار داشتم : یاابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم كجا هستند تا مشاهده كنند، كه شما این چنین در این گرماى سوزان مشغول كار هستى و تلاش و فعّالیّت مى نمائى .
امام علیه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى كه از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب كوشش و تلاش داشته اند و هر كدام به نوعى كار مى كرده اند.
عرض كردم : منظور شما چه كسانى هستند؟
حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، امیرالمؤمنین و دیگر پدرانم صلوات اللّه علیهم اجمعین مى باشند، كه با دست خود كار و تلاش ‍ مى كرده اند.
سپس امام موسى كاظم علیه السلام ضمن فرمایشات خود افزود:
و این نوع كار و تلاشى را كه من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى كنى ، پیامبران مُرسل الهى و نیز پیامبران غیر مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسیله آن تلاش و امرار معاش مى كرده اند.
و همچنین بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و كوشش ‍ مى باشند.

 معرّفى جانشین خود:

زكریّا بن آدم - كه یكى از بزرگان شیعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار علیهم السلام بوده است - به نقل از گفتار بعضى دوستانش حكایت نماید:
روزى در مدینه منوّره كنار قبر مطهّر رسول خدا صلى الله علیه و آله به همراه بعضى افراد نشسته بودیم ، كه ناگهان متوجّه شدیم امام موسى كاظم سلام اللّه علیه دست فرزندش ، حضرت رضا علیه السلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گردید و فرمود: آیا مى دانید من چه كسى هستم ؟
عرض كردیم : یاابن رسول اللّه ! شما موسى ، فرزند جعفر بن محمّد علیهما السلام هستى .
حضرت فرمود: این فرزند را مى شناسید؟
گفتیم : بلى ، او علىّ، پسر موسى ، پسر جعفر صادق - صلوات اللّه علیهم مى باشد.
آن گاه امام علیه السلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشید، كه من او را وكیل خود در زمان حیاتم ؛ و نیز وصىّ و جانشین خود پس از آن كه از دنیا بروم ، قرار دادم. همچنین علىّ بن جعفر حكایت كند:
روزى در محضر برادرم امام موسى بن جعفر علیه السلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم ، در روى زمین مى دانستم .
ناگهان فرزندش ، علىّ علیه السلام وارد شد و برادرم فرمود: این فرزندم ، علىّ صاحب و پیشواى تو خواهد بود؛ و همان طور كه من جانشین پدرم هستم ، او نیز جانشین من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پایدار نگه دارد.
من گریان شدم و با خود گفتم : برادرم با این سخنان ، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.
ناگاه امام علیه السلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى باید انجام پذیرد، همانا حضرت رسول ، امیرالمؤمنین ، فاطمه ، حسن و حسین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نیز تابع و پیرو ایشان خواهم بود.
علىّ بن جعفر افزود: این سخنان را برادرم ، امام موسى كاظم علیه السلام سه روز پیش از آن كه هارون الرّشید در دوّمین مرحله او را به بغداد احضار نماید، بیان فرمود.

هلاكت سگ خلیفه به وسیله خرما:

راویان حدیث و تاریخ ‌نویسان آورده اند:
در آن زمانى كه حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم صلوات اللّه علیه را از بصره به زندان بغداد منتقل كردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شكنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت .
و پس از مدّتى در اختیار سندى بن شاهك یهودى با بدترین و شدیدترین وضعیّت قرار گرفت .
تا آن كه در نهایت هارون الرّشید با توجّه به فضائل و مناقب ؛ و نیز موقعیّت اجتماعى امام علیه السلام ، از روى حسادت و ترس ، به فكر مسموم كردن و قتل آن حضرت افتاد.
به همین جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهیّه كرده و یكى از آن ها را به وسیله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر كرد، كه یقین كرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در طَبَقى سینى و یا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند.
پس از آن ، به یكى از ماءمورین خود دستور داد تا طبق خرما را نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام برده و بگوید: امیرالمؤمنین ، هارون الرّشید مقدارى از آن ها را تناول كرده ؛ و نیز این مقدار را براى شما فرستاده است تا میل نمائید.
و افزود: مواظب باش كه تمامى خرماها را میل كند و كسى دیگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.
هنگامى كه ماءمور هارون ، خرماها را نزد امام كاظم علیه السلام آورد و پیام خلیفه را به حضرتش رسانید، حضرت یكى از خرماها را - كه آغشته به زهر بود - برداشته و در دست گرفت ؛ و با دست دیگر مشغول خوردن بقیّه گردید.
در همین اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشید - كه هارون بیش از هر چیز و هركس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زیورآلات زینت كرده بود - خود را رهانید و از جایگاه مخصوص خود بیرون شد و مستقیم داخل زندان امام علیه السلام گردید؛ و خواست كه نزدیك آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.
حضرت آن خرماى مسموم را كه در دست خویش گرفته بود، در حضور غلام خلیفه ، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سریع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت كه سگ روى زمین افتاد و با سر و صدا، شروع به نالیدن كرد و مُرد.
سپس امام علیه السلام به ناچار باقیمانده خرماها را میل نمود؛ و بعد از آن ، ماءمور خلیفه ، نزد هارون بازگشت و گفت : تمامى خرماها را آن شخص ‍ زندانى خورد.
هارون سؤال كرد: او را در چه حالتى دیدى ؟
پاسخ داد: در وضعیّتى خوب ، بدون آن كه تغییرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.
و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسید بسیار غمگین و اندوهناك شد و بر بالین لاشه سگ مرده آمد و بسیار افسوس ‍ خورد.
سپس بازگشت و ماءمورى را كه خرماها را نزد امام موسى كاظم علیهما السلام آورده بود، احضار كرد و شمشیر برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت : چنانچه حقیقت را بیان نكنى تو را به قتل مى رسانم .
ماءمور گفت : من رطب ها را نزد موسى بن جعفر علیه السلام بردم و پیام شما را نیز به او رساندم و سپس بالاى سر او ایستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.
در همین بین ، كه ناگهان سگ شما فرا رسید و خواست نزدیك آن شخص ‍ زندانى برود و از دستش خرمائى بگیرد.
و زندانى ناچار شد و خرمائى را كه در دست داشت ، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسى بن جعفر علیه السلام بقیّه خرماها را میل نمود.
هارون الرّشید با شنیدن این خبر بسیار افسرده خاطر گشت و گفت : بهترین رطب را براى او تهیّه كردیم ، ولى حیف كه به هدف خود نرسیدیم و بلكه سگ از دست ما رفت .
و سپس افزود: هر چه تلاش مى كنیم تا از وجود موسى بن جعفر نجات یابیم ، ممكن نمى شود.
و در پایان با تهدید به غلام گفت : مواظب باش كه این خبر در بین افراد منتشر نگردد.

خبر از شهادت در دوّمین مرحله:

مرحوم كلینى ، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابوخالد زبالى حكایت كنند:
در آن زمانى كه مهدى عبّاسى ، امام موسى كاظم علیه السلام را از مدینه به عراق احضار كرد، من در یكى از كاروان سراها به نام زباله بودم ، كه حضرت به همراه تعدادى از ماءمورین خلیفه وارد كاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا دید خوشحال گردید و فرمود: مقدارى لوازم ، برایش تهیّه و فراهم كنم .
عرض كردم : مولاى من ! چرا شما را در این وضعیّت مى بینم ؟!
این همه ماءمور، شما را به كجا مى برند؟
و سپس افزودم : من از این طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بینم .
حضرت فرمود: اى ابوخالد! در این سفر به من آسیبى نخواهد رسید، ناراحت نباش ، در فلان ماه و تاریخ ، نزدیك غروب آفتاب منتظر من باش ، كه ان شاءاللّه مراجعت مى نمایم .
ابوخالد گوید: بعد از آن كه ماءمورین حكومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ایّام و ساعات بودم ، كه چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرماید.
پس چون آن روزى كه امام علیه السلام وعده داده بود، فرا رسید، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارك آن حضرت نشستم ؛ ولى آن بزرگوار نیامد، تا هنگامى كه هوا تاریك شد، ناگهان دیدم از آن دور یك سیاهى پدیدار گشت .
چون جلو رفتم ، امام موسى كاظم علیه السلام را سوار بر قاطر دیدم ، بر حضرتش سلام كردم و از این كه صحیح و سالم مراجعت فرموده است ، بسیار خوشحال و مسرور گشتم .
آن گاه حضرت به من خطاب كرد و فرمود: اى ابوخالد! آیا هنوز هم ، در شكّ و تردید هستى ؟
گفتم : الحمدللّه ، كه از شرّ این ستمگر ظالم نجات یافتى .
فرمود: آرى ، لیكن مرحله اى دیگر مرا احضار خواهند كرد و در آن مرحله نجات نمى یابم ؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسید.

خروج از زندان و طىّ الارض:

مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن كه چون هارون الرّشید حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم علیه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل كرد، تحویل شخصى به نام سندى بن شاهك یهودى داده شد.
و در زندان بغداد، حضرت بسیار تحت كنترل و فشار بود؛ و زیر انواع شكنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى كه حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم علیه السلام را نیز به وسیله غل و زنجیر بستند.
امام حسن عسكرى علیه السلام در این باره فرموده است :
جدّم ، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام سه روز پیش از شهادتش ، زندان بان خود - مسیّب - را طلبید و اظهار نمود:
من امشب به مدینه جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله مى روم تا با آن حضرت تجدید عهد و میثاق نمایم و آثار امامت را تحویل امام بعد از خودم دهم .
مسیّب عرض كرد: اى مولاى من ! شما در میان این غل و زنجیر و آن همه ماءمورین اطراف زندان ، چگونه قصد چنین كارى را دارى ؟
و من چگونه زنجیرها و درب هاى زندان را باز كنم ، در حالى كه كلید قفل ها نزد من نیست ؟!
امام علیه السلام فرمود: اى مسیّب ! ایمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنین نسبت به ما اهل بیت عصمت و طهارت سُست است .
و سپس حضرت افزود: همین كه مقدار یك سوّم از شب سپرى گردید، منتظر باش كه چگونه خارج خواهم شد.
مسیّب گوید: من آن شب را سعى كردم كه بیدار بمانم و متوجّه حركات امام موسى كاظم علیه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.
ناگهان متوجّه شدم كه حضرت با پاى مباركش مرا حركت مى دهد، پس ‍ سریع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه كردم اثرى از دیوار و ساختمان و زندان ندیدم ، بلكه خود را به همراه حضرت در زمینى هموار مشاهده نمودم .
و چون گمان كردم كه آن حضرت مرا نیز به همراه خود از آن ساختمان ها بیرون آورده است ، گفتم : یاابن رسول اللّه ! مرا نیز از شرّ این ظالم نجات بده .
حضرت اظهار نمود: آیا مى ترسى تو را به جهت من از بین ببرند و بكُشند؟
و سپس افزود: اى مسیّب ! در همین حالى كه هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى كوتاه باز مى گردم .
مسیّب با تعجّب سؤال كرد: یاابن رسول اللّه ! غل و زنجیرى كه بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!
امام علیه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بیت ، آهن را براى حضرت داود علیه السلام ملایم و نرم كرد؛ و این كار براى ما نیز بسیار سهل و ساده است .
آن گاه حضرت از نظرم ناپدید گشت و با ناپدید شدنش دیوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمایان گردید.
و چون ساعتى گذشت ناگهان دیدم دیوارها و ساختمان زندان به حركت درآمد و در همین حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را دیدم كه به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجیر بر دست و پاى مبارك حضرت بسته مى باشد.
از دیدن این معجزه ، بسیار تعجّب كردم و به سجده افتادم .
بعد از آن امام علیه السلام به من فرمود: اى مسیّب ! برخیز و بنشین ؛ و ایمان خود را تقویت و كامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز دیگر از این دنیا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم .

دستور خواب تا هنگام شهادت:

اكثر محدّثین و مورّخین در كتاب هاى مختلفى آورده اند:
هنگامى كه ماءمورین حكومتى خواستند امام موسى بن جعفر علیه السلام را از مدینه منوّره به سوى عراق حركت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا علیه السلام دستور فرمود تا زمانى كه خبر قتل و شهادت پدرش را نیاورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نماید و در آن بخوابد.
خادم آن حضرت گوید: من هر شب رختخواب حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام را جلوى اتاق امام موسى كاظم علیه السلام پهن مى كردم و حضرت رضا سلام اللّه علیه مى آمد و مى خوابید.
و مدّت چهار سال به همین منوال سپرى شد، تا آن كه شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن كردم ، حضرت نیامد و تمام اهل منزل وحشت زده ؛ و غمگین شدیم و همگى در فكر فرو رفتیم كه حضرت رضا علیه السلام كجا رفته ؛ و چه شده است ؟
چون صبح شد متوجّه شدیم كه حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام آمد و مستقیما نزد امّ احمد - یكى از همسران امام موسى كاظم علیه السلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به ودیعه نهاده است ، تحویل من بده .
در این هنگام ، امّ احمد فریادى كشید و گریه كنان بر سر و صورت خود زد و گفت : مولا و سرورم شهید گشته است .
امام رضا علیه السلام فرمود: آرام باش و تا زمانى كه خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سكوت نما.
پس ، امّ احمد آرامش خود را حفظ كرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دینار آورد و تحویل امام رضا علیه السلام داد و گفت : پدرت ، امام موسى كاظم علیه السلام این ها را به عنوان ودیعه نزد من نهاد و فرمود:
تا هنگامى كه خبر شهادت مرا نشنیده اى ، از این اشیاء خوب مراقبت و نگه دارى كن ؛ و چون خبر قتل مرا شنیدى ، فرزندم رضا - سلام اللّه علیه - نزد تو مى آید و آن ها را مطالبه مى نماید، پس همه را تحویل او بده ؛ و بدان كه او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.
همچنین مرحوم شیخ صدوق و طبرى و دیگر بزرگان ضمن حدیثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسكرى علیه السلام آورده اند:
امام موسى كاظم علیه السلام سه شب مانده به آخر عمر شریفش ، به زندان بان خود - مسیّب - فرمود:
من سه روز دیگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم كرد و این شخص ‍ پلید و پست - سندى بن شاهك - ادّعا مى كند كه مراسم تجهیز كفن و دفن مرا انجام مى دهد.
و سپس افزود: اى مسیّب ! بدان و آگاه باش كه چنین كارى امكان پذیر نیست ؛ بلكه فرزندم ، علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام مرا تجهیز و تدفین مى نماید.
و چون جنازه ام به قبرستان قریش منتقل گردید، درون قبر، لَحَدى برایم درست كنید؛ و هنگامى كه درون لَحَد قرار گرفتم ، سعى كنید كه قبرم را مرتفع نگردانید؛ و نیز از خاك قبر من جهت تبرّك استفاده نكنید؛ چون خوردن تمام خاك ها حرام است ، مگر تربت شریف جدّم ، امام حسین علیه السلام كه خداوند تبارك و تعالى براى شیعیان و دوستان ، در آن تربت ، شفا قرار داده است .
مسیّب در ادامه روایت گوید: چون روز سوّم فرا رسید و لحظات شهادت حضرتش نزدیك شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام - كه از قبل او را مى شناختم - حضور یافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پایان مراسم بودم .
و چون حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در همان زندان بغداد به شهادت رسید - كه بعد از مدّت ها، آن زندان تبدیل به مسجدى شد، كه در بغداد در محلّ دروازه كوفه موجود مى باشد - توسّط فرزندش امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام تجهیز شد و در قبرستان قریش ، در اتاقى كه خود امام موسى كاظم علیه السلام خریدارى كرده بود، دفن گردید

منبع: http://www.aviny.com


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو